تبليغاتX
(ستايش)
تقدیم به همسرم و دخترم

سلام دوستان خوب من ستايش خانم امروز 7 ماهش تموم شد و رفت توي 8 ماهگي .الان يدونه دندون در تاريخ 13 فروردين 1390 در آورده.ديگه كاملا ميشينه.خيلي شيطون شده.غذا هم بهش ميديم.موهاش هم بلند شده و ميشه براش با گير ببنديم.خلاصه خيلي ناز شده .وزنش هم حدود 8 كيلو نيم شده.خدايا براي همه چيز شاكر تو هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط سروش  | 

سلام دوستان خوبم امروز ستايش خانم 6 ماهگيش تمام شد و وارد هفت ماهگي شد.خيلي بلا شده ديگه ميتونه بنشينه و كاملا بچرخه.گاهي هم از خودش صداهاي عجيب در مياره.هنوز دندوني در نياورده .خدايا دخترم ستايش و همسرم را حفظ كن.براي خوشبختي همه ايراني هاي عزيز دعا ميكنم .تو اين روزهاي پايان سال براي همه از خدا درخواست عاقبت به خيري دارم و پيشاپيش سال نو را به همه دوستان خوبم تبريك ميگويم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط سروش  | 

سلام به دوستان عزیز. ببخشید کمی دیر اومدم .ستایش خانم وارد ۵ماهگی شد و وزنش حدود ۸ کیلو و قدش هم ۷۰ سانتیمتر شده .بلا خانم دیگه وقتی می خوابونیش روی زمین میچرخه . الان هم تو روروکش داره عقب عقب میره.اینجور پیش بره تو ۶ ماهگی شاید بتونه چهار دستو پا بره...خدایا برای تمام نعماتت شما را شکر میگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط سروش  | 

سلام به همه دوستان .ببخشید کمی دیر اومدم. ستایش کوچولوی ما ۴ ماهش تمام شد و رفت تو ۵ ماهگی.وزنش شده ۷ کیلو ۴۰۰ گرم قدش هم شده ۶۸ سانتیمتر.مشالله داره تلاش میکنه که حرف بزنه .اولین حرفی هم که به زبون داره میاره ماما ما ما است .خیلی داره شلوغ میکنه.ولی برای من و مادرش همیشه عزیز خواهد بود.خدایا ستایش منو همیشه سالم برای ما نگه دار و خودت مواظب این هدیه ای که به ما دادی باش.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط سروش  | 

سلام به همه دوستان امروز ستایش خانم سه ماهش تکمیل شده.دلم براش خیلی تنگ شده چون هنوز از مسافرت نیامدند.مامانش میگه وزنش شده ۶ کیلو ۳۰۰ گرم و قدش هم شده ۶۳ سانتیمتر.قربون قدو بالات برم بابای.امروز اول ماه محرم هم هست.دیشب خیلی دلم گرفته بود.هم به خاطر اومدن ماه محرم و هم به خاطر دوری از خانمم و ستایش گلم که همه زندگی من هستن.خدایا به حق امام حسین خودت حافظشون باش.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط سروش  | 

باز داره بوی ماه محرم میاد.ماهی که همه آدمها باید در مظلومیت حسین بگریند.یا عباعبدلله ادرکنی.واقعا این حسین کیست که همه عالم دیوانه اوست .هر سال وقتی ماه محرم میرسه یه حس خوبی تو موجودم احساس میکنم .نمیدونم چیه ولی واقعا حس خوبیه.ستایش خانم هم که نذر آقا امام حسینه امسال برای اولین بار تو مراسم آقامون شرکت میکنه و برای پسر فاطمه مشکی میپوشه.خدایا عشق حسین را تو دل دخترم برا همیشه روشن نگه دار.امام حسین تو روز عاشورا به لشکر کفر میگه : اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.خدایا فرهنگ عاشورا را تو دل همه ما ایرانیها و شیعیان زنده نگهدار و راه ما را رهرو را عباعبدلله قرار بده.

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط سروش  | 

سلام دوستان عزیز الان ۲ هفته است که ستایش خانم و مادرش را بردم خونه باباینا شهرستان.دلم خیلی براشون تنگ شده.نمیدونم تو این دو هفته ستایش من چقدر تغییر کرده؟.خدایا هیچ مردی را بی زن و اولاد نکن خیلی سخته.شبها دیر تر از محل کارم میرم خونه تا نبودشان را کمتر احساس کنم.به هر حال این اولین باری هست که ستایش خانم به مسافرت رفته و حسابی هم داره بهش خوش میگذره.خوش باشی بابایی.همیشه سال و لبت خندون باشه گلم. حکم من هم تو نبود همسر و دختر گلم زدند و سعادت نداشتم این موفقیت را با اونا جشن بگیرم.انشالله هر وقت برگشتن حتما باهم این موفقیت را جشن میگیریم.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط سروش  | 

سلام دوستان دیروز ۱۶/۸/۸۹ بود که در این روز ستایش کوچولوی من ۲ ماهه شد.خانمی دیگه آقو آقو رو شروع کرده و این اولین کلمه هایی است که داره به زبان میاره.وزنش شده۵ کیلو ۵۰۰ گرم و قدش هم شده ۵۷ سانتیمتر.ماشالله هر روز داره جذاب تر و شیرین تر میشه.بابای خیلی دوست دارم. خدا را شکر و سپاس بابت همه نعمتهاش.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط سروش  | 

سلام به همه دوستان .دیروز ستایش خانم ما یک ماهه شد.باور کنید به همین زودی یک ماه شد.اینگار همین دیروز بود متولد شد.ماشالله خیلی بزرگ شده و خیلی هم گریه میکنه.مادرش و منو بعضی وقتها خیلی کلافه میکنه ولی با تمام این اوصاف خیلی دوست داشتنیه  و برای هدیه ای که خدا به من و همسرم داده همیشه خدا را شکر میکنیم.دیشب تا صبح نگذاشت من و مادرش بخوابیم و حصابی از خجالت ما در اومد.دستش درد نکنه ستایش خانم ایول داری بابا. دیشب هرچی بهش میگم بابا زشته جلو عمو حامد این کارا را نکن ولی مگر گوش میداد .طفلکی نمیدونم دلش درد میکرد یا چیزه دیگه اش بود .به هر حال ساعت ۲ صبح محبت فرمودند و خوابیدند و در ساعت ۴ صبح با جیغ سرکارعلیه شش متر به هوا پریدیم.بابا مرسی و خدا حفظت کنه برای من و مادرت.دوستت دارم بابا
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط سروش  | 

امروز ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۳۰ صبح ستایش خانم در بیمارستان ام لیلا بدونیا اومد و من درست ۲ روز مانده به عید فطر عیدی خودم را از خدای مهربون گرفتم.نمیدونید چه لحظه خوبی بود خدا را برای همه الطافش شکر میکنم چون بالاخره مسافر ما هم رسید و با آمدنش برکت و خوشبختی را به زندگی من و همسرم آورد.دخترم با تمام وجود بابا و ماما دوست دارن.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط سروش  |